انگار نیستم
هر وقت که دلم می گیرد یک جای ثابت می نشینم و به خودم فکر می کنم که کی هستم و کجا هستم . بعد به ظاهر خودم تمرکز می کنم از خودم فاصله می گیرم به اطرافم نگاهی می اندازم و به ان اشیا خیره می شوم به انها فکر می کنم نکنه انها هم به من خیره شدند .از خودم بیشتر فاصله می گیرم باز هم بیشتر – یک توقف کوتا – از ان فاصله رویم را برمیگردانم و به خودم نگاه می کنم , قیافه اش برام اشناست ولی او را به جا نمی اورم .
به راهم ادامه می دهم حتی از کره زمین هم دور می شوم پشت سرم را که نگاه می کنم زمین را مثل یک توپ می بینم یاد بچگی ام می افتم که همچین توپی داشتم اما دیگر آن توپ را ندارم . به راهم ادامه می دهم دیگر احساس وزن ندارم خیلی سبک شدم پشت سرم را نگاه می کنم فقط یک نور به شکل نقطه می بینم می خواهم خودم را ببینم اما نمی بینم باز هم تلاش می کنم نه ! انگار نیستم .
